X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

Correspondence:2016

یکشنبه 30 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 19:52


مکاتبات - محصول 2016 آمریکا

سناریست و کارگردان: جوزپه تورناتوره.

بازیگران: جرومی آیرونز -  اولگا کوریلنکو

و موسیقی: انیو موریکونه

***

یک بار گفتم: تمامی فیلم‌هایی که جرومی ایروزنز در آنها بازی کرده را می‌توان دید. نه برای بازی خوبش که هست، بلکه به دلیل سناریوهای متفاوت فیلم‌هایش. سناریوهایی که هر یک در نوع خودشان بی‌تا هستند. و مکاتبات یکی از آخرین فیلم‌های او و یا بگویم، آخرین فیلمی است که از او به نمایش درآمده است. 

این روزها سازندگان فیلم‌ها با دیدن و طی دورهای فیلم‌سازی، دیگر مشکلی در ساخت فیلم ندارند. تیمی تشکیل می‌شوند و در تاریخ معینی فیلم کلید می‌خورد. کارگردان حرف اول و آخر را می‌زند و تمام. بازیگران، فیلم‌بردار و عکاس و گریم و نورپردازی  همه و همه در دست کسانی است که کار خود را بلد هستند. هرچند در نهایت باز کارگردان در کارشان دخالت می‌کند. این است که با توجه به همه‌ی این عوامل، در جشنواره‌ها دیگر اول و دوم شدن خیلی اختلاف قابل بحثی نیست. اگر همه‌ی عوامل فیلم کارشان را بلد نباشند دیگر فیلمی که بشود آن را دید در کار نیست. و اما نظر من. من ابتدا با دیدن نام کارگردان فیلم را انتخاب می‌کنم و بعد بازیگران. در مورد بازیگران خاص مانند جرومی آیرونز باید مطمئن هم باشم که با یک سناریوی کلیشه‌ای طرف نیستم. بنابراین با دیدن نام جوزپه و حضور جرومی در فیلم، باید به دیدنش بنشینم.

سناریو تازگی آشنایی برای انسان معاصر دارد. کسی که این متن را دارد می‌خواند، با تجربه زندگی در دنیای مجازی که به مدد کامپیوتر و ... به موازات دنیای حقیقی تشکیل شده، آشناست. او خواه ناخواه در یکی از اشکال برخورد با آدم‌های دیگر، حضور دارد. دوستنانی دارد که می‌داند حقیقی‌اند و دوستانی که نمی‌داند. نمی‌شناسد. صرف آشنایی‌اش بر می‌گردد به عکس یا عکس‌هایی از او و کی‌بورد با چیزهایی که دستی آن‌ها را می‌نویسد. یا نوشته است. نوشته است؟ خب بله. امکان دارد حتا زمان تماس، زمان حال نباشد. بهم‌ریختگی زمانی، اتفاقی است که در جهان مجازی زیاد پیش می‌آید. چیزی نوشته می‌شود ولی به هزار و یک دلیل، مخاطب آن را در لحظه نمی‌گیرد. گاه در میان خیلی یادداشت‌های متعدد جا به جا می‌شود و بعدها وقتی که پاسخی قرار است برای آن نوشته شود چه بسا دیگر دیر باشد. یا نه، دنیای مجازی آنقدر جلوتر از خودش هم حرکت می‌کند که ممکن از در غیاب کاربرانش سرش به کار خودش و نیز ارسال پیغام ها گرم باشد.

جرومی و اولگا، در دنیای واقعی با هم آشنا می‌شوند و آنگاه جرومی به شهر خودش می‌رود و روابط آن‌ها وارد جهان مجازی می‌شود.

فیلم را به ویژه کسانی که در صفحات مجازی در گردش‌اند، و معدودند کسانی که نباشند، ببینید. آموزش ویژه‌ای به شما نمی‌دهد، ولی آن‌چه که به تصویر کشیده شده است را، شاید هرگز حدس نزنید. یعنی نتوانید حدس بزنید. 

برچسب‌ها: ****

Cafe Society کافه سوسایتی

پنج‌شنبه 6 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 12:15


آخرین فیلم وودی آلن تا به امروز،  یعنی سال 2016 ، دوباره امیدواری نسبت به این غول بازمانده از سینما را در من زیاد کرد. چیزی که در آخرین فیلمی که از او در این جا نوشتم "جادو در مهتاب" کم رنگ شده بود.

داستان فیلم یک مثلث عشقی است. مثلثی که خیلی از کلیشه های رایج پیروی نمی کند. این مثلث و افرادی که در حول و حوش آن هستند، همه و همه به شکلی یکی از ما خوانندگان این یادداشت، بخوانید کل آدمیان،  هستند. با کمی شدت و ضعف. البته کودکان و افراد مسن را پوشش نمی دهد. از بیست سالگی تا حدود هفتاد سالگی آدمیان است. هر چند در مجموع آلن خیلی کار به اول و آخر زندگی ندارد. این وسط برایش داستان های بیشتری دارد و البته جز این هم نیست. در جایی از فیلم جمله ای می گوید که امروزه در فضای مجازی زیاد می شنویم. که مانند خیلی دیگر از یادداشت های این فضا کمی تا قسمتی شعاری است. می گوید:

"طوری زندگی کن که گویی امروز آخرین روز زندگیت است. " ولی بلافاصله واقعیتی را نیز می گوید و آن این که، "ولی خب روزی می رسد که واقعن آخرین روز زندگیت است." و این چیزی است که نه تنها شعار نیست، بلکه در ذهن کمی از ما هم به عنوان یک واقعیت جاری است.

فیلم را ببینید و خودتان را در آن پیدا کنید.

وودی آلن همیشه کلی حرف برای زدن دارد. این فیلم به طور بسیار روشنی دیالوگ های سریع دارد. به نظر می رسد اگر کمی آرامتر گفته می شدند، زمان  فیلم حدود یک ساعت بیشتر می شد. ولی خب این هم می تواند دلیلی باشد بر این که بگوید برای زندگی کردن و حرف زدن خیلی وقت نداریم. آن هم این زندگیی که:

"داستانی کمدی است که یک مردم آزار آن را نوشته است."


برچسب‌ها: ****

آندره وایدا

سه‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 16:01


آندره وایدا

1926-2016

آندره وایدا، زندگیش را در فیلم‌هایش آغاز کرد. تااااا همیشه.

کسی که در فیلم دانتون، برای ما و همه‌ی نسل‌های پس از ما، این جمله را به تصویر کشید:

انقلاب همه‌ی فرزندان خود را می‌کشد.

 

برچسب‌ها: رفتگان

جین وایلدر

پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 00:35


جین وایلدر

1933-2016

می خواستم از انیمیشن دی بوی بنویسم، نه، از فیلم ده دقیقه بنویسم، نه، از ساکن طبقه ی وسط، یا از تباهی، ناهید، اژدها وارد می شود، یا ......

ولی جین نگذاشت. همه ی افکارم را بهم ریخت. امروز، تمام روز به "فرانکنیشتین جوان" فکر می کردم و به "تمام آنچه که همیشه می خواستید در باره .(س)-ک*س بدانید ولی هرگز آن را نپرسیدید".....

امروز دوباره به درستی این جمله پی بردم:

عمر طولانی این عیب را دارد که انسان باید شاهد مرگ بسیاری از عزیزانش باشد.


برچسب‌ها: رفتگان

بدرود داوود

جمعه 5 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 20:57

داوود رشیدی
1312-1395
علی جون! بپا، مفتش شیش انگشتی اومده اونور آب سراغت. گوش دستت باشه. زت زیاد.

برچسب‌ها: رفتگان

ماهی و گربه

جمعه 29 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 22:18



ماهی و گربه

ماهی و گربه فیلمی است به کارگردانی و نویسندگی شهرام مکری. در واقع در این فیلم حرف اول را سناریو می زند. بهتر است بگویم که حرف اول  و آخر را.

بعد از شهرام مکری بابک کریمی در این فیلم می درخشد. فیلم‌بردار هم یعنی، محمود کلاری بی‌نیاز از نوشتن در این یادداشت است.

این فیلم در جشنواره‌ی ونیز، جایزه‌ی اگر اشتباه نکرده باشم که معمولن نمی‌کنم، جایزه‌ی خلاقیت و نوآوری را گرفت. در چندین جشنواره‌ی دیگر جوایزی مبنی بر بهترین فیلم و بهترین .... که من به آن‌ها کاری ندارم. من راستش فقط با سناریو کار دارم. سناریویی بی‌تا. نه تنها در سینمای ایران که در سینمای جهان. نمونه ای اگر سراغ دارید بنویسد تا من بی‌تا را کمتا بنویسم.

فیلمی با سناریویی شبیه به این را مدتی قبل (مدتی را نمی دانم کی؟) از شهرام مکری دیدم. به نام محدوده‌ی دایره. چه در ماهی و گربه و چه محدوده‌ی دایره، آدم‌ها در فضایی هستند که به نظر ناظر خارجی به شکل دایره‌است. که نیست. در فضاهای دایره‌ای انسان باید نهایتن به نقطه‌ی شروع برسد. جهت چرخش در این دایره به هر سویی که باشد. درست است. اگر کل آدم‌هایی که به ضرورت زمانی با هم زندگی می‌کنند، در نظر بگیریم، زندگی‌شان ممکن است به شکل دایره جلوه کند. ولی این دایره، از دید ناظر خارجی است. وگرنه کودکانه است که من فکر کنم به طور مثال اگر صبح شنبه، ساعت هشت صبح، از خانه بیرون بزنم، بعد از مدتی دوباره در همان لحظه‌ی از خانه بیرون زدن باشم. ولی اگر بعد از مدت زیادی هم کسی مرا ببیند که دارم از خانه بیرون می‌زنم، درست است. کل قضیه به نظر دایره می‌رسد. ولی دایره‌ای از سوی یک ناظر خارجی که بیننده‌ی فیلم است.

چه محدوده‌ی دایره و چه ماهی و گربه در نوع خودشان برای منی که با حداقل هایی در سینما آشنا هستم، یک نوآوری است. آدم‌های فیلم می‌آیند و می‌روند. و در این میان، دوربین است که هر از گاهی وقتی با یکی از آدم های فیلم در حرکت است، بی اختیار و اراده‌ی من، تصمیم بگیرد کس دیگری را دنبال کند و داستان را از دریچه‌ی چشم او ببیند.

چیزی می‌نویسم و ادامه‌ی یادداشت را بر عهده‌ی تماشاچی می‌گذارم. و آن این‌که: در حداقل دو مورد به نظرم دوربین خط فرضی مورد نظر من را رعایت نکرد. با انحرافی صد و هشتاد درجه. یا شاید هم کرد و مرا به میان بازیگرها فرستاد. منظورم این‌است، من که معمولن در تماشای فیلم‌ها نقش دوربین را بازی می‌کنم، در این فیلم، دوبار به جای آرتیست ها قرار گرفتم.

با این که هرگز هیچ دیالوگی را در فیلم نمی‌پسندم، دیالوگ آخر فیلم که از زبان یکی از قربانیان گفته شد، قبل از مرثیه‌ای که گروه پالت بر داستان خواندند را، خیلی به جا و درست دیدم. دیالوگی که از نشان دادنش تصویری تر بود.

از این که سینمای ایران کسی چون شهرام مکری را دارد، کمی تا قسمتی زیاد آرامش خاطر دارم.

برچسب‌ها: ***

ترامبو - Trumbo

یکشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 00:39



دالتون ترامبو

1907-1976


ترامبو – Trumbo

کارگردان: جی روچ Jey Roach

با بازی برایان کرانستون در نقش دالتون ترامبو

***

 قبل از جنگ جهانی دوم یا بهتر بگویم، در اوائل دهه‌ی سی، موج پیوستن آمریکاییان به اندیشه‌ی کمونیسم بالا گرفت. تا جایی که در جنگ جهانی دوم به اوج خود رسید. بعد از پایان جنگ، و در واقع در دوران جنگ سرد، دولت آمریکا به مبارزه با این موج پرداخت. موجی که هالیوود را هم به شدت تحت تاثیر خود قرار داده بود. سناتور جوزف مک‌کارتی مامور تصفیه‌ی کمونیست‌ها در هالیوود شد. در این میان، هنرپیشگان و دست اندرکاران زیادی نیز با او هم‌کاری کردند. از کارگردانان می توانم فردزینه مان را نام ببرم و از هنرپیشگان، جان وین و یکی دیگر که بعدها به ریاست جمهوری آمریکا هم برگزیده شد. یعنی رونالد ریگان. میزان نفرت دست اندرکاران هالیوود از این جماعت گاه آن چنان زیاد است که به سادگی فراموش نمی کنند. کسانی چون اسپیلبرگ که وقتی در مراسم اسکار، هنگام گرفتن اسکار ِ یک عمر فعالیت فردزینه مان دست هایش را زیر بغل زده و به صندلی تکیه کرده بود. به طوری که به همه ببینند، نه تنها از جایش بلند نشده، بلکه دست هم نمی زند. از آن طرف، در میان کسانی که در مقابل مک کارتیسم ایستادگی کردند، دالتون ترامبو چهره ی شاخصی بود. فیلم‌نامه نویس. ترامبو خود اصلن عضو حزب بود و صرفن یک سمپات به حساب نمی آمد. جلسات حزبی و تشکیلاتی کوچکی در منزلش ترتیب داده می‌شد. تا سرانجام به "کمیتۀ فعالیت‌های خلاف شئونات امریکایی"، بخوانید "دادگاه فرمایشی تفتیش عقاید آمریکایی"، احضار شد و چون دادگاه را به ریشخند گرفت و به سئوالات پاسخ نداد، به زندان افتاد. پس از رهایی از زندان، برخلاف بسیاری از همکاران خود، توانست کارش را ادامه دهد. به این شکل که سناریوها را با نام‌های مستعار می نوشت. سناریوی "تعطیلات در رم" را به دوستی داد که برنده‌ی اسکار شد ولی دوستش در زمان گرفتن جایزه، غایب بود. بعدها سناریوی "پسرشجاع" را با نام مستعار "رابرت ریچ" نوشت. که او نیز برای گرفتن اسکار بالای سن نرفت، چرا که اصلن وجود خارجی نداشت. از آن پس این نام برایش کلن شد نام مستعار  که همه به دنبالش می گشتند. این قضیه تا جایی ادامه پیدا کرد که "اتوپرمینجر" یک بار و برای همیشه به آن پایان داد و از او خواست که سناریویی برایش بنویسد و مطمئن باشد که اگر سناریو بد باشد نامش را ذکر خواهد کرد. در این زمینه، سینماگران خیلی مدیون پرمینجر هستند. هم زمان، کرک داگلاس نیز سناریوی اسپارتاکوس را به او پیشنهاد کرد که آمدن نامش در تیتراژ فیلم و نیز،  تعریف رییس جمهور وقت آمریکا، یعنی جان کندی از فیلم، هنگام خروج از سینما، که مطمئنن با نقشه‌ی قبلی صورت گرفت، کلن به این مبارزه با کمونیست‌ها و محدودیت کاری برای آنان، پایان داد. مبارزه ‌ای که همه چون ترامبو نمی‌توانستند با نام مستعار کار کنند و بسیاری از دوستان او در این بین، خانه نشین شدند و به فلاکت افتادند.

هالیوود فیلم‌های زیادی در مورد مک‌کارتیسم، که امروزه به همان دادگاه تفتیش عقاید و دوران سیاه ِ نه تنها هالیوود، که دنیای سیاه ِ حاکم بر  روشنفکران آمریکا گفته می‌شود ساخته است. بنابراین ترامبو اولین فیلم نیست و مسلمن آخرین آن‌ها نیز نخواهد بود. و نمی‌دانم نام این را چه بگذارم؟ این که مدام به دنیا بگویند: که ما اینیم؟ شاید حق داشته باشند. قضاوت بماند برای تاریخ، که آن را هم همیشه طرف پیروزمند جنگ می نویسد. شاید هم نه، صرفن ادای دینی باشد به فیلم‌نامه نویس غولی هم‌چون "دالتون ترامبو". کسی که اگر نبود، یکی از دیدنی‌ترین فیلم‌های هالیوود نیز، به قلم او نوشته نمی‌شد. البته ممکن بود  ساخته هم بشود، چون با وجود کتاب، کافی بود کسی آن را سناریو کند. ولی با قلم او چیز دیگری شد. منظورم، "پاپیون" است و به روایتی، آخرین فیلم‌نامه‌ی او.

 

در بالا دو تصویر برایان کرانستون ِ بازیگر و دالتون ترامبو واقعی را می‌بینید. ترامبو بعد از زندان آنقدر پیشنهاد داشت که گاه هجده ساعت از روز مشغول نوشتن بود. به شکلی که در فیلم هم به آن اشاره می‌شود. جایی که در حمام است و وقت ندارد حتا برای یکی دو دقیقه از آن‌جا خارج شود که صرفن قطعه‌ای از کیک تولد دخترش را بخورد.

برچسب‌ها: ****

بهمن و شیده هم رفتند.

سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 23:34


بهمن زرین پور

1320-1395



شیده رحمانی

1312-1395

بهمن زرین پور و شیده رحمانی، تاب نبودن عباس را نیاوردند.

فرشته ی مرگ، بر سر هنرمندان میهنمان خیمه زده است.


برچسب‌ها: رفتگان

دوست، پنجره ی خانه اش را بست.

سه‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 00:53


عباس کیارستمی

1319-1395


ژان لوک گدار گفت: سینما با گریفیث شروع و با عباس کیارستمی تمام می شود.

این جمله را صرفن به عنوان ارزشی که گدار برای او قائل بود نوشتم. وگرنه باور ندارم که سینما با کیارستمی تمام می شود. سینما تمام نمی شود. مانند هر هنر دیگری.

برچسب‌ها: رفتگان

Jane Got a Gun

جمعه 4 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 23:15


Jane Got a Gun

کارگردان:  Gavin O'Connor

بازیگران:  Natalie Portman , Joel Edgerton


***


خواندن یادداشت زیر شما را در جریان داستان و پایان فیلم قرار می‌دهد.


جین اسلحه دارد، نامی که در ایران برای این فیلم ذکر می شود و من دوستش ندارم، اولین فیلمی است که از سینمای وسترن دیده‌ام، با یک قهرمان زن. اگر هم دیده‌ام به یاد ندارم. هرچند چیزی نیست که اگر دیده بودم، فراموش می‌کردم.

فیلم وسترن است. اما از کلیشه‌های ژانر وسترن که علاقمندان آن، هم چون خودم،  همیشه به دنبال دیدنشان هستند، بی بهره است. نه بانکی، نه کلانتری، حالا چه با معاون و چه بی معاون، نه بار و رستورانی و نه مسافرخانه‌ای در بالای رستوران. ولی دشت و اسب و کالسکه و بدمن و قهرمان دارد. و نیز سکانس آشنای بسیاری از وسترن‌ها که تمرین تیراندازی است. هم‌چون تمرین قهرمانی که زخمی شده، یا نه، یک ناشی تمرین تیراندازی می‌کند. نتیجه هم بعدها معلوم می‌شود. آیا آن تمرین‌ها اثر داشته یا نه؟ که معمولن اثر بخش هستند.

همسر جین مرد خلافکاری است. عده‌ای در صدد کشتن او هستند. در پی یک درگیری با آن ها، تیرخورده به خانه فرار می کند. ما نمی بینیم. فقط از خودش می شنویم، و این که آن عده به دنبالش هستند و به زودی پیداشان می شود. در اینجا جین از دوستی قدیمی (البته کمی بیشتر از یک دوست ساده)، کمک می‌خواهد و در نهایت، این دو، نقشه‌ی مقابله با آن عده را می‌کشند و .....


کلن و با دیدن نام فیلم و حضور ناتالی پورتمن به عنوان قهرمان فیلم، هم چنین بعد از دیدن سکانس اول آن و حضور بچه‌ی جین به عنوان بازیگر، می‌توان حدس زد که فیلم پس از کش و قوس‌های آن هم نه چندان فراوان، به خوبی و خوشی به پایان می‌رسد. البته و در نهایت، حدس شکل این پایان خوش بارها در طی فیلم در ذهنمان تغییر می کند و چندان ساده به نظر نمی‌رسد. پایان خوش را در اکثر قریب به اتفاق وسترن‌ها می‌توان دید. معمولن هم پیروزی قهرمان داستان است. ولی این یکی کمی با آن‌ها متفاوت است. مانند به طور مثال "پت گرت و بیلی د کید" از غول سینمای نسل من یعنی "سام پکین پا"، که در پایان، آن قدر که از کشته شدن قهرمان بد فیلم دلخور شدیم، از پیروزی قهرمان خوب، خوشحال نشدیم و همه با لب و لوچه‌ی آویزان از سینما بیرون آمدیم و بعضن اشک هم در چشم هایمان حلقه زده بود از این پایان خوش.  بهرحال، با این که حدس پایان خوش، سخت نیست، ولی باز دو به شک هستیم که شاید این روزها فیلم‌سازان به دنبال چیز و حرف جدیدتری  باشند که قدیمی‌ها به فکرشان نمی‌رسید. و این است که تا پایان فیلم به دیدن این پایان خوش می‌نشینیم.  فیلم را برای گذراندن بی دغدغه ی حدود صد دقیقه از اوقاتتان، ببینید.

 

برچسب‌ها: **
( تعداد کل: 245 )
   1       2       3       4       5       ...       25    >>