دوشنبه 28 دی ماه سال 1388 ساعت 00:15


نام فیلم: Mary and Max

نویسنده و کارگردان: آدام الیوت

مدت زمان: 90 دقیقه

محصول: سال 2009

کشور: استرالیا 

"مری دیزی دینکل" دختر بچه ای است هشت ساله و ساکن یکی از شهرهای کوچک حومه ملبورن استرالیا. مادری دارد الکلی و پدری که شغلش بستن نخ به چای کیسه ای است. تنها تفریح مری خوردن شیر غلیظ شیرین در حین دیدن یک کارتون تلویزیونی است. مری برای فرار از دنیای تنها و بدون دوستش، از دفتر تلفن نام "مکس جری هارویتز" را برای دوستی پیدا می کند و از همین جا نامه نگاری های مکس و مری آغاز می شود و هجده سال ادامه پیدا می کند. دنیای قهوه ای مری و دنیای سیاه و سپید مکس با نامه ها و بسته هایی که بین این دو رد و بدل می شود، رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد.

ادامه مطلب ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 3 آذر ماه سال 1388 ساعت 00:58


Robet Redford & Poul Newman
The Sting

دو خلافکار یکی پخته و دیگری نسبتن تازه کار در کوران حوادث با هم آشنا می‌شوند.از آن جایی که حقه بازی هایشان لطمه ای به تهی‌دستان جامعه نمی زند و در واقع به گونه عیار وار زندگی می کنند، خلاف کاری هایشان نفرت انگیز نیست و گاه شیرین کاری هم به نظر می آید.

***

نیش فیلمی است محصول سال  1973 کمپانی یونیورسال و در واقع دارنده اسکار  بهترین فیلم همان سال. به کارگردانی جورج روی هیل George Roy Hill  فقید، که از وی ساخته  بسیار ارزشمند دیگری را هم به نام  بوچ کاسیدی وساندنس کید، قبل از نیش، دیده بودیم. این روزها، نیش با دوبله بسیار خوب زمان رژیم گذشته در کارتون های سی دی فروشی های کنار خیابان، عرضه شده است.
ادامه مطلب ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 14 خرداد ماه سال 1388 ساعت 12:09

برای تیمن و تبرک وبلاق وزین فیلمامون به رنگ سبز. رنگ ایران. رنگ پیروزی شعور

و شرافت بر حماقت و رذالت چند کلمه ای در باره <چه قدر دره من سبز بود> در پی می اید.

 ***


چه قدر دره من سبز بود

کارگردان: جان فورد

هنر پیشگان: Walter Pidgeon--Maureen O'Hara

محصول :۱۹۴۱

 این اثر به یاد ماندنی استاد بزرگ سینما در سال ۱۹۴۲ برنده ۵  جایزه اسکار شد.که عبارتند از بهترین فیلم . بهترین کارگردانی. بهترین هنرپیشه مکمل.بهترین کارگردانی هنری و بهترین فیلمبرداری. برای ۵ رشته دیگر هم  نامزد بوده است که البته اگر ان ها را هم به این فیلم می دادند اعتبار اسکار بیشترمیشد!

(طرفداری را می بینید !) ولی از این ها گذشته هیچ چیز از زندگی نیست که به زیبا ترین شکل خود در این فیلم استاد تصویر نشده باشد.از تلاش دسته جمعی خانواده پر جمعیتی برای معاش تا لطیف ترین روابط مادر و همسری و مادر و فرزندی .از مهاجرت برای ساختن اینده ای بهتر تا تا زیباترین روابط عاشقانه. از حسرت جدائی دختر و پسری که یکدیگر را دوست میدارند و فقر مانع زندگی شان میشود تاغرور مردی که که خواستگاری از طبقه بالا برای دخترش می اید. از خرد شدن مردانی که با یک حکم اخراج روزی شان قطع می شود تا مرگ رقت انگیز در معدن ذغال سنگی که مزد روزانه شان از آنجا تامین می شود.

همه زندگی در قالب داستان این خانواده پرجمعیت با ایجازی استادانه در قاب تصاویر فیلم روایتی را آنچنان زیبا شکل می دهند که  یکی از بزرگان سینما در باره اش گفته است < من همه سینما را از این فیلم اموختم > اما روایت عشق که قلب همه روایت ها است بین دختر بزگ خانواده و کشیش فقیر دهکده رخ می دهد که خواستگارش ثروتمند ترین پسر و دلش پیش کشیش است.نگاه دختر در روز عروسی به کلیسا و بیرون امدن کشیش در نمائی تار و دور سرامد تصویر اندوه جدائی دو دلداده است که گرچه در هزاران فیلم تکرار شده است لیکن تصویر استاد از این جدائی از یاد نرفتنی است.

دوبله فارسی فیلم قابل دسترسی است . تلویزیون خودمان دو بار در سالهای دور ان را نمایش داده است.

هر کجا که  یافتید دیدنش را از دست ندهید.

***

سیروس محمدی


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1388 ساعت 17:16

در این نوشته می خواهم این فیلم معروف پولانسکی - که از نظر من بسیار خوب و بحث برانگیز است - را از نظر ذهنی و جامعه شناسی بررسی کنم.

داستان در ظاهر قصه دو زوج را روایت می کند که به طور تصادفی ( باز هم ظاهرا) با یکدیگر آشنا می شوند و در طی یک سری تعاملات بین آنها داستان به شکل (به زعم من) تراژیک به اتمام می رسد. در چند خط بیشتر به دنبال کنکاش در شخصیت Oscar(Peter Coyote) هستم و رابطه او را با Mimi(Emmanuelle Seigner) بررسی میکنم

در ابتدا از دوستان خواهش می کنم در صورتی که هر نظری در مورد برداشت من از فیلم دارند با من در میان بگذارند زیرا همانطور که در نوشته های قبلی هم تاکید کردم نظر من- شاید اگر خوشبینانه فکر کنیم- قسمتی از حقیقت است.

تصور می کنم فیلم یک روایت ذهنی است از مدرنیسم در رسانه (Media) که تبدیل به روایت بصری می شود. بیایید از دیدگاه داستانی و دراماتیک به فیلم نگاه نکنیم از جنبه جامعه شناسی Oscar (Peter Coyote) یک نویسنده است که می تواند نماینده قشر روشنفکر باشد این روشنفکر در فیلم مورد ارزیابی فکری و شاید اخلاقی قرار می گیرد او در فیلم مشغول نوشتن است یعنی افکار خود را از طریق رسانه اش که مثلا همان کتابی است که مینویسد به جامعه تزریق می کند.  پولانسکی در فیلم ما را به طرز موشکافانه و ماهرانه ای وارد ذهنیت جنسی Oscar  می کند آن قسمت از فیلم که اسکار بدن Mimi(Emmanuelle Seigner) را توصیف میکند یک برداشت زیبایی شناسانه از عشقی که پایه اروتیکی دارد را به تصویر می کشد انتخاب تشبیه هایی که با حواس بویایی و چشایی بیننده بازی می کند و فیلم برداری اعجاب انگیز همزمان از بدن Mimi این را به مخاطب القا می کند که Mimi می تواند اروتیکی ترین عشقی باشد که Oscar می توانسته در زندگی داشته باشد ولی Oscar خود را در این عشق غرق شده می خواهد می خواهد به تنهایی مزه این عشق را بچشد به صورتی که خودش و Mimi را در خانه حبس می کند. کم کم" ف E ت I  ش I س M  "- که بازهم یکی از مظاهر مدرن لذت های جنسی است که رسانه به مخاطب القا می کند- بین آنها به وجود می آید. Mimi از نظر من تفکر ناب روشنفکر است و روابط جنسی او با Oscar که نهایتا به چیزی تبدیل می شود که مردم عادی از درک آن عاجزند - و همین باعث منزوی شدن روشنفکر می شود- و آن آثاری است که بر اساس آن طرح ناب، نویسنده (روشنفکر) خلق میکند. و در ادامه سرنوشت محتوم روشنفکر را شاهد هستیم که همان طرح ناب (Mimi) باعث ازبین رفتن او می شود ولی اینقدر آن طرح را زیبا (Mimi) می داند که حاضر می شود برای دیدن و لذت بردن دوباره از آن، آنرا در کف فردی دیگر به تماشا بنشیند ( جایی که بر روی صندلی چرخدار ارتباط جنسی Mimi را با افراد دیگر نگاه می کند) در هرصورت ما با فیلمی مواجه هستیم که مدرنیسم را در عرصه جسم (Oscar) و ذهن (Mimi) به چالش می کشد. اما در سوی دیگر ارتباط Oscar را با Nigel (Hugh Grant) شاهد هستیم رابطه ای خاص بین روشنفکر و نسل جدید. روشنفکر قصد آن دارد که نسل جوان را به سمت خود و اندیشه هایش بکشد ولی آن نسل چیزی به جز خشم و لذایذ بدنی نمی شناسد جوان حاضر نیست مدرنیسم را با همه جوانب آن بپذیرد شاید مدرنیسم را فقط از جنبه جسمی آن میخواهد ولی در طرف مقابل Fiona (Kristin Scott Thomas) کاملا با Mimi در یکجایگاه قرار می گیرد انگار که ذهن و فکر تازه ای آماده متولد شدن است ولی نسل نو آمادگی برای پروراندن آنرا ندارد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388 ساعت 00:03

نمایی از فیلم راشومون

راشومون نام این معبد مخروبه است.

بیش از سی و چند فیلم در بخش فرهنگی هنری خانه ما آماده اکرانند.

ولی این هیچ منافاتی ندارد با این‌که  وقتی به بخش فرهنگی هنری شهر، یعنی سی دی فروش های کنار پیاده‌رو، عرضه کننده اکران روز نیویورک می‌رسی، چمباتمه نزنی و توی کارتون آنان شروع به ورق زدن نکنی و با انتخاب ده سی دی که یکی هم جایزه میگیری، و می شود یازده سی دی از جایت بلند نشوی.

به خانه می آیی و تو می مانی و بیش از چهل و چند تا فیلم آماده اکران.

....... امروز باید مسیرم را کج کنم. چون توی آن کارتون هنوز بودند فیلم‌هایی که می‌خواستم. فیلم‌هایی که دکوپاژ شده به یادم هستند. هیچ اشکالی هم ندارد. یک گوشه ای در کنارم باشند، بهتر است. دلیلی ندارد که ببینمشان. دارد؟

مسیرم کج شد. مسیرم را کج کردم. درگوشه‌ای از پیاده‌رویی دیگر، کسی دیگر، با آرشیوی از سینماتک پاریس منتظرم بود. راشومون، آمارکورد، تریستانا، توهم بزرگ، ...........

***

و اما راشومون:

شخصی به قتل می‌رسد. واقعه از دید سه نفر در دادگاه تعریف می‌شود. قاتل؟ همسر مقتول و خود مقتول. در سه شکل مختلف. حتا بیان آن از طرف هیزم شکنی که در ابتدای فیلم جسد را می‌بیند و به پلیس خبر می‌دهد نیز کمکی به حل معما نمی‌کند.

راشومون اولین فیلم کورساوا است که از جانب سینمای آسیا، سینمای ژاپن و آکیراکوروساوا روانه غرب شد. کوروساوایی که به حق یکی از فرزندان خلف سینما در همه دوران‌هاست.

راشومون یک تابلوست. گاه رئال است و گاه نیست. از آن دسته فیلم‌های است که دلت نمی‌خواهد تمام شود. دلت نمی‌خواهد گره پیچیده آن برایت باز شود و نمی شود.

با این که تمامی دست اندرکاران فیلم از بازیگران، در راس آن‌ها توشیرومیفونه کبیر، گرفته تا فیلم بردار و نور پرداز و .... هر کدام در جای خودشان و به بهترین شکلی از عهده این کار برآمده اند ولی در نهایت این سناریو است که تسلط خود را بر همه دیکته می‌کند. سناریویی تو در تو و پیچیده. با دیالوگهایی که این‌جا و آن‌جا بیننده را میخ کوب می‌کند.

نوشتن در باره این فیلم در زمانی که برای بسیاری از خوانندگان آن را ندیده‌اند و نمی‌توانند به دست آورند و ببینند مگر این که حوصله ورق زدن توی کارتون هایی که در بالا نوشتم را طی روزهای مختلف داشته باشند بیهوده است. بیشتر خواستم برای خودم بنویسم. برای خودم که سی و دو سال در انتظار دیدنش بودم.

درست سی و دو سال پیش بود. یار گرمابه و گلستانی آن را دیده بود و برایم از آن گفت. گفت و گفت و گفت و من ماندم و انقلاب اسلامی، که امکان دیدن بسیاری از شاهکارهای دنیای سینما را از من گرفت. هرگز فکر نمی کردم که روزی موفق به دیدن آن شوم. تا اینکه توسط همان یار این کار امکان پذیر شد.

وجدان سینماییم، - این هم یک واژه شخصی است- تا هفته پیش در عذاب بود. با این که یکی دو نقطه تاریک دیگر نیز بر ذهنم سنگینی می‌کنند ولی راشومون از همه بزرگتر بود.

 تا مدتها به آن یکی دو نقطه تاریک، فکر نمی‌کنم.

IMDB-Rashomon

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1388 ساعت 09:29

در ابتدا از مدیریت وبلاگ تشکر می کنم بابت دعوت گرمشان 

دوست عزیز و نادیده من جناب آقای دهقانی سوالاتی را در مورد این یادداشت از من پرسیده بودند که تصور می کنم قبل از پاسخ دادن بد نیست یک بار یادداشت یکجا در این پست بگذارم:  

من فیلم را 2 بار دیدم و سعی می کنم برداشی را که خودم از فیلم کردم را با نقدهایی که در مورد فیلم خواندم تلفیق کنم البته قبول بفرمایید که درک فیلم مشکل است (اسامی و نام کاراکتر ها را از سایت www.imdb.com وام گرفتم)

من شخصا زیاد به این فکر نمی کنم که آیا شخصیت های روایت شده Laura Dern (Nikki / Sue) در فیلم واقعی هستند یا اصلا وجود خارجی دارند یا نه. آنها تجسم ذهنی ساده دختر محبوس در اتاق هستند (Karolina Gruszka / Lost Girl) به نظر من تنها کاراکتر واقعی فیلم همان Lost Girl است که در یک اتاق ظاهرا زندانی شده و هنگام نگاه کردن به فیلمی که بازیگر اصلی آن Laura Dern است گریه می کند (البته در تصویری که دخترک نگاه می کند یک صحنه تاتر به ظاهر کمدی نشان داده می شود که بازیگران لباس خرگوش به تن کرده اند و روی تصویر صدای قهقه های نامناسب و بی جا پخش می شود)

با توجه به مساله ادای بدهی که چند بار در طول فیلم بیان می شود حدس می زنم آن اتاق سمبل زندان است برای دختر یا اینکه دخترک قبلا مرده (مثل فیلم قبلی لینچ Mulholland Drive )  و اتاق سمبل برزخ می باشد

فکر می کنم دختر قبلا فاحشه بوده و احتمالا فیلمی که نگاه می کند در باره آینده ای است که با رد یا قبول شغل فاحشه گری برای او متصور است در هر صورت دختر فکر می کند با دانستن آینده همانطور که پیرزن مرموز ابتدای فیلم اشاره می کند زندگی خود را تغییر دهد ولی مشکل بزرگ این است که به علتی که معلوم نیست (شاید یک شوک عصبی به علت شغلی که داشته) دختر به فراموشی دچار شده و نمی تواند حقیقت را از درون ذهن خود بیرون بکشد.

در ادامه می خواهم فیلم را به 3 قسمت یک ساعته تقسیم کنم:

یک ساعت اول فیلم مربوط به رویای هالیوود می شود ( همانطور که در Mulholland Drive دیده شد) در جایی که یک هنرپیشه زن معروف که با یک مرد حسود و فوق العاده ثروتمند ازدواج کرده است تصمیم می گیرد در یک فیلم که بر اساس یک داستان عامیانه لهستانی است که مخلوطی از واقعیت داستان و خیال است ایفای نقش کند. طی فیلمسازی هنرپیشه زن Nikki عاشق همکار هنرپیشه خود Devon Berk (Justin Theroux) که مردی بدنام و زنباره است می شود و این مساله باعث می شود که زندگی آنها تبدیل به تیتر اول شایعات رسوا روز شود (بهترین چیز در امور عشقی دخترک (Lost Girl) – در ذهن خودش- این است که بتواند یک مرد پولدار را راضی کند که به خاطر او به زنش خیانت کند)

فیلم Inland Empire در یک ساعت دوم خود تبدیل به یک کابوس می شود. Dern در یک خانه معمولی در نقش Susan Blue که در حقیقت نقش Nikki در فیلم است زندگی می کند و شوهرش یک مرد بسیار ساده و معمولی است که در فیلم سس گوجه فرنگی را بر روی پیراهن خود می ریزد و در همین حال Dern برای یک مرد ثروتمند به نام Billy Side که شخصیت Theroux در قفیلم است کار میکند. در عین حال Billy  با Doris (Julia Ormond) ازدواج کرده است

Theroux یک بار دیگر Dern را اغوا می کند اما اینبار دخترک (Lost Girl) چیزهای بیشتری به یاد می اورد.

Sue ، Doris  را در خانه Bill می بیند و از دیدن او شوکه می شود چون تصور می کرده که خودش Doris را کشته است ( همدستی یا ارتکاب به قتل گناهیست که دخترک به خاطر آن زندانی شده).

داستان Sue و Billy در حقیقت بازتابی از ذهنیت دخترک است درآن هنگام که در لهستان همسر یک مرد حسود لهستانی است که حاملگی مشکوکی را برای دختر متصور می باشد در هر صورت شوهر حسود معشوق دخترک را می کشد در حالی که دخترک فکر می کند خودش همسر حسود معشوقش را با پیچ گوشتی کشته. شوهر پس از کتک زدن دختر که موجب سقط جنین می شود وی را ترک می کند.

در یک ساعت سوم (پایانی) Dern به یک فاحشه بدون نام و پست تبدیل می شود که با مردی که گفته می تواند به او کمک کند صحبت می کند. او احتمالا تکیه گاهی است برای Dern  که به او اجازه می دهد اتفاقات و اصوات را به صورت حقیقی احساس کند یا شاید هم واقعا یک دربان ساده باشد ولی به نظر من در اینجا آنچه اهمیت دارد که Inland Empire را به یک فیلم خوب تبدیل می کند در حقیقت کلکسیونی از اجرای عالی Dern هست که هر چیز بد دیگری را در فیلم کم رنگ می کند. Dern  در جز به جز صحنه ها - انگار که هیپنوتیزم شده باشد – چنان تاثیری بر ذهن بیننده می گذارد که مدتها باقی خواهد ماند.

در ادامه Dern  را کماکان در نقش یک فاحشه پست در خیابان های هالیوود میبینیم. او تمام دلایلی را که باعث شده وی به اینجا برسد را پس میزند و خود را سزاوار کشته شدن به دست زنی می داند که خود Dern باعث بدبختی وی شده است.

پی بردن به چیزهایی که از دست رفته و احساس پشیمانی برای آنها به دخترک کمک می کند که مرگ خود را قبول کند.

مرگ Sue در فیلم نمایانگر تمام شدن زندگی دنیوی دخترک است و همچنین به وجود آمدن زندگی جدیدی در قالب شخصیت Nikki  

Nikki اقدام به کشتن Phantom (Krzysztof Majchrzek) می کند – Phantom سمبل کسی یا چیزی است که دختر را از یک شخصیت واقعی دور میکند و وی را تبدیل به Lost Girl می کند ( مثلا Pimp دختر) بدین گونه با کشته شدن Phantom به بازیگران با لباس خرگوش اجازه داده می شود که بتوانند از جعبه خارج شوند و صحبت کنند همچنین Lost Girl هم از اتاق نجات پیدا میکند و به تلویزیون می رود جایی که Dern – که اکنون سمبل آزادی و نجات وی می باشد- با یک بوسه زندگی دوباره ای به دخترک میدهد Dern از صحنه محو می شود چون راه رهایی دخترک را هموار کرده و دیگر احتیاجی به او نیست

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 19 اسفند ماه سال 1387 ساعت 19:29

ویکی کریستینا بارسلونا 

Vicky Cristina Barcelona

سناریست و کارگردان: وودی آلن

ویکی (ربکا هال) و کریستینا (اسکارلت یوهانسون)، تصمیم می‌گیرند که تابستانی را در بارسلونا بگذرانند. هر کدام به دلیلی. ویکی نامزدی خوابانده در آب‌نمک دارد و کریستینا زندگی بدون عشقی را می‌گذراند. در یک نمایشگاه نقاشی، خوان (خاویر باردم) که خود نقاشی است که به تازگی از زنش جدا شده، توجه کریستینا راجلب می‌کند. کمی بعد و در رستورانی، خوان، آن‌ها را دعوت می‌کند که تعطیلات آخر هفته را با وی بگذرانند. شراب خواری  و ...... و سه نفری عشق‌بازی کنند. در حالی که ویکی بعد از آشنایی با خوان بهم ریخته است، در نهایت کریستینا و خوان زندگی مشترکی را آغاز می‌کنند. پیوستن ماریا (پنه لوپه کروز) همسر سابق خوان به زندگی آن‌ها، جلوه‌های دیگری از روابط آدم‌ها را به نمایش می‌گذارد. جلوه‌هایی که برای هر سه جذابیت‌های خودش را دارد ولی در نهایت این کریستینا است که قادر به ادامه دادن آن نیست.

ادامه مطلب ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 11 دی ماه سال 1387 ساعت 01:16

Mia Farrow in Rosemary's Baby

 

نویسنده و کارگردان: رومن پولانسکی

رزماری و گای* وودهاوس –میافرو و جان کاساوتیس-  زن و شوهری جوان در جستجوی خانه‌ای برای شروع زندگی زناشویی، به آپارتمانی هدایت می‌شوند. عشق بازی رزماری که در آرزوی مادر شدن است، و همسرش مدام به دلیل صداهایی گنگ و نامفهوم قطع می شود. در نهایت، شبی توسط موس شکلاتی خواب آور که می‌می –روت گوردن**- هم‌سایه مزاحمی که مدام آرامش وی با به هم می‌زند و با اصرار گای کمی از آن را می‌خورد، به خواب می‌رود. در خواب ‌شیطان با اوهم‌بستر می‌شود.

***

بچه رزماری یکی از فیلم‌های مطرح تاریخ سینما است که به جرات می توان به آن یک حادثه گفت. من  فیلم دیگری را در این ژانر و با  تاریخ ساخت قبل از ۱۹۶۸، به یاد ندارم. شاید  اولین فیلم از نوع خودش باشد که به موضوع شیطان و شیطان پرستی پرداخته است. موفقیت بچه رزماری سیل فیلم‌هایی از این دست را روانه سینماها کرد که مطرح‌ترین‌شان سریال های جن گیر و طالع نحس بودند. بعدها خودش نهمین دروازه در همین ژانر ساخت.

ادامه مطلب ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 20 آذر ماه سال 1387 ساعت 01:08

آتش سبز - عکس از اینترنت

بعد از سی و یکی دوسال شاهد اکران فیلم دیگری از محمدرضا اصلانی هستیم. اصلانی را جز با شطرنج باد و این دومی یعنی آتش سبز بر پرده سینماها ندیده ایم و همین دو فیلم نشان می دهد که از جمله فیلمسازانی است که بیشتر دغدغه‌های خود را می سازد.

آتش سبز بر مبنای  داستانی از ادبیات کهن فارسی ساخته شده است. و چه کار خوبی. بلکه دیگران هم یاد بگیرند و به سراغ این گذشته بروند. گذشته پر از داستان های قابل ساخت و نمایش است.

ادامه مطلب ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 8 آذر ماه سال 1387 ساعت 23:43

 بزرگ راه گمشده

 بزرگ راه گمشده. ساخته دیوید لینچ سال ۱۹۹۷

 زندگی زن و شوهری که به نظر می رسد روابط چندان صمیمانه ای ندارند از روزی که زنگ در به صدا در می آید و کسی از پشت در می گوید: دیک لورنت مرده است و از آن پس هر روزیک نوار ویدئویی روی پله های خروجی ساختمان می بینند وارد مراحل پیچیده تری می شود.  نوارهایی که از داخل و خارج ساختمان آن ها که فیلم برداری شده وقتی که خودشان هم در منزل بوده اند.  

فعلن همین قلاب را داشته باشید تا بعد. چرا که بعد از پست این مطلب برای دومین بار می بینیمش ولی برای نوشتن در باره آن راه درازی در پیش دارم. 

*** 

اراده من و حسام بر این قرار گرفت که یادداشت بر این فیلم دشوار را به شکل مناظره ای در این صفحه بیاوریم. شیوه ای که شاید تا کنون سابقه نداشته باشد ولی اگر هم داشته باشد و برایمان کامنت گذاشتید بدون پاسخ تاییدش می کنیم. لطف کنید و برای کمک به ما فقط در باره فیلم بنویسید. البته امیدوارم که خوانندگان ابتدا فیلم را ببینند و بعد متن را دنبال کنند چرا که در صورت ندیدن فیلم هیچ چیزی از این نوشته دستگیرشان نخواهد شد. ما که فیلم را دیده ‌ایم حیرانیم چه برسد به آن‌ها که آن را ندیده‌اند. فیلم از نقطه نظر سینمایی هیچ کم ندارد و در این جا صرفن به سناریو و درک درستی از آن می خواهیم برسیم. با این که فیلم هایی سورئاتلیستی و یا به طور کلی در مکتب سورئالیسم هر کسی از ظن خود شد یار من است ولی ما ترجیج می دهیم که بفهمیم که خود آقای لینچ به چه فکر می کرده والا ما خودمان فکرمان به هزار و یک جا می رود. بنابراین این شما و این ما: 

ادامه مطلب را ببینید.

ادامه مطلب ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3    >>