
تام ویتس در نمایی از شورت کاتز
وقتی رابرت التمن با یک دوجین هنرپیشهای که نام هرکدامشان برای کشاندن خیل عظیمی بیننده به سینما کافیست و میتوانند کم و کاستیهای یک فیلم را بپوشانند فیلمی میسازد، نتیجه جز شورت کاتز Shortcuts محصول سال ۱۹۹۳ هالیوود نخواهد بود.
کسانی چون اندی مک داول، جولین مور، تیم رابینز، جک لمون، تام ویتس و ....
فیلم از سناریوی پیچیده و هزارتویی برخوردار است که توسط خود آلتمن نوشته شده است.
نام فیلم را چگونه ترجمه کنم؟ جز اینکه به همین شکل بیانش کنم. با کلیک روی شورت کاتهای صفحه مونیتور یا فیلمی به نمایش در میآید، یا یک برنامه اجرا میشود، یا یک آنتی ویروس را فعال میشود، یا.... پاک کردن یک شورت کات از صفحه مونیتور ممکن است که گاه لطمه به سیستم عامل کامپیوتر بخورد، یا ارتباط آن با برنامه یا ..... را از بین ببرد. یا اصلن هیچ لطمهای به هیچ چیز نزند. و این است مفهموم کلی فیلم آقای آلتمن.
داستان فیلم در لوس آنجلس میگذرد. در خانوادههای مختلف و روابط و وقایعی و اسراری که به نوعی در هم گره میخورند و موازی یکدیگر جلو میروند. روابط و وقایعی و اسراری که گاه هرگز مجال بروز نمییابند. قاتلینی که حتا خود نمیدانند که مرتکب قتل شدهاند چه برسد به اینکه دستگیر و مجازات شوند.
شخصیتهای فیلم هریک به نوعی با هم ارتباط دارند و این زنجیره انسانی همین که چند حلقه به جلو میرود بی ارتباط با حلقههای دیگر به نظر میرسند و این همان نظری است که در اول متن بیان کردم. جایی که پاک کردن یکی از این حلقهها یا بهتر بگویم شورت کاتها ممکن است در کلیت قضیه خللی ایجاد نکند. در پایان فیلم هم میبینیم که به جمله محتوم و مشهور & The life goes on رسیدهایم.
درگیریها، قتلها و روابط آدمهای فیلم در پایان آن، با وقوع زلزلهای لاپوشانی میشود. شاید زلزله مستمسک رسیدن به نوعی تفاهم در روابط آدمهاست وقتی طبیعت قهرآمیز قدرت خود را به رخ آدمها میکشد. آدمهایی که اگر رابطه سردی بر زندگیشان حاکم است، باز کردن ریشه و علل این رابطه سرد، باعث کنار آمدن بهترشان با هم خواهد شد. اشاره میکنم به سکانسی که جولین مور در اثر بدبینی همسرش مجبور میشود که رابطهای ممنوعه بین خود و دیگری را بیان کرده و وی را خلع سلاح کند. یا وقتی جک لمون به پسرش که یک عمر از دیدن پدرش بعد از مرگ مادرش خودداری کرده، توضیح میدهد که مادرش هرگز به توضیحات وی در مورد یک رابطه بسیار اتفاقی توجه نکرد و به شرح بدبینی مادر میپردازد.
من همیشه وقتی فیلم مطرحی را میبینم ، به این فکر میکنم که چه کس دیگری غیر از کارگردان و هنرپیشههای آن میتوانستند این فیلم را بسازند. حالا گیرم مانند همین یا بهتر از این. در مورد این فیلم میتوانم بگویم که سناریو آنچنان محکم و بی عیب و نقص است که با این هنرپیشهها هرکسی میتوانست سر و ته فیلم را به هم بیاورد. ولی کارگردان شورت کاتز بسیار بیش از سر و ته هم آوردن کار کرده است. به تصویر کشیدن دنیایی که در این فیلم میبینیم فقط کاررابرت آلتمن بود. یکی از آخرین غولهای سینما که در سال ۲۰۰۶ و در هشتاد سالگی، خاموش شد.
موسیقی فیلم در پایان بسیاری از سکانسها به عهده آوازی به سبک بلوز از "آنی راس" است. با ارکستری کوینتت. بسیار دلنشین و شنیدنی.
این فیلم را حداقل باید دوبار دید.

یکی از مهمانان سرشناس چهارمین جشنواره فیلم تهران الین برستین بازیگر فیلمهای "جن گیر" و "آلیس دیگر اینجا زندگی نمیکند" و برنده جایزه اسکار بهترین هنرپیشه نقش اول زن برای همین فیلم بود. گزیدهای از مصاحبه وی با منوچهر انور که در بولتن شماره ۷ جشنواره چهارم به تاریخ ۱۲آذرماه ۱۳۵۴آمده را در ادامه میبینید.
شما که در فیلم "جنگیر" بازی داشتهاید آیا خودتان هم به مسائل متافیزیکی و جادویی اعتقاد دارید؟
ادامه مطلب ...
به جهنم، بگذار همه چیز نابود شود. محصول سال ۲۰۰۲، سوئد.
***
اولین فیلم بلند سوسن تسلیمی. هنرپیشه توانا و مهاجر ایرانی مقیم سوئد در مقام کارگردانی، درامی سیاه در مورد یک خانواده ایرانی ساکن سوئد است. خانوادهای مرکب از یک پدر و مادر و دو خواهر و یک برادر و مادربزرگ پدری.
مینو، یکی از خواهران که مقیم آمریکاست به بهانه عروسی گیتا خواهرش به سوئد میآید. دوری وی از خانواده از او شخصیتی ساخته که مورد اعتراض پدر خانواده است. ادامه فیلم در بستر همین اختلاف پیش میرود.
پدر با فرهنگ ایرانی به سوئد مهاجرت کرده است. تقابل فرهنگ اینجا و آنجا، برای وی فضایی را ساخته است که روابط خانوادگیاش را تحت تاثیر قرار داده و تنشهای بین افراد خانواده از یک طرف و پدر از طرف دیگر، پایان ناپذیر به نظر میرسد. در این میان مادربزرگ، خود جبههای جداگانه دارد ولی در خلوت خود راحتتر با این فرهنگ بیگانه کنار میآید.
فیلم به عنوان کار اول یک کارگردان، قابل قبول و موفق است. خانم تسلیمی حرفهای زیادی برای گفتن دارد که به سادگی در یک فیلم نمیگنجد. فیلم میتوانست به مسائل و مشکلات کمتری از این خانواده بپردازد. کما اینکه سکانسهایی نیز در فیلم زائد به نظر میرسد که برای نمونه میتوان از آنچه بر مینو در آمریکا رفته نام برد. سکانسی که دوبار عینن تکرار میشود. گیرم در پایان دومی، وی به زبان میآید که میخواهم به خانه برگردم. -این خانه هم البته خانهای در سوئد است و نه ایران.-
شخصیتهای دیگری در فیلم هستند که بسیار سطحی و گذرا به آنها اشاره میشود و سناریو از آنها میگذرد. شخصیتهایی که خود میتوانند قهرمان فیلمنامه دیگری باشند. از جمله کریم که جانباز جنگی است. این جانباز در سوئد چه میکند و به دنبال چیست؟ نمیدانیم. او میتوانست هر کس دیگری هم باشد از این مثالها باز هم میتوانم بیاورم که البته همه و همه مربوط به سناریو است. با نگاهی به پشت صحنه فیلم و نیز بازی هنرپیشهها میتوان به درستی نتیجه گرفت که کار خانم تسلیمی در مقام کارگردانی قابل تحسین است. هدایت و بازی گرفتن از کسانی که حداقل دو سه تن از آنها بازیگران آماتور بودهاند. کار طاقت فرسایی بوده است.
موسیقی فیلم تلفیقی از ملودی های ایرانی و عربی و کلن شرقی است و طبیعی هم هست. از اینکه در عروسی از ریتمهای ایرانی مربوط به این گونه مراسم استفاده نشده بود، کار کم نظیری بود. البته ارکستر با برنامهای که برای جشن تدارک دیده بود، طبعن نمیتوانست ایرانی باشد.
فضای فیلم همان گونه که گفتم فضایی سیاه است. فیلم، فیلم تلخی است. روابط انسانهایی با وطن گمشده. در تبیعد خود خواسته یا نخواسته که به هر صورت به ریشه و علت آن پرداخته نمیشود و نیازی هم نبوده چرا که حرف فیلم بر سر علل این سردرگمی فرهنگی نیست. آن چه که هست همین سردرگمی است. سردرگمی کسانی که می خواهند در فضایی بیگانه با فرهنگ خود زندگی کنند بی آن که بهای آن را بپردازند. چیزی که به درستی در مورد آن می توان گفت که : به جهنم، بگذار....
کارگردان تمامی اعضای خانواده را در پایان جمع میکند. جمعی که از پدر فقط صدای وی به گوش میرسد. صدایی که نشان از تسلیم وی به شرایط حاکم دارد.
خانم تسلیمی به کلام نیاورد ولی فیلمش صدور یک حکم است:
در آن سوی مرزها، هیچ آغوش بازی در انتظار کسانی که با فرهنگ این سوی مرزها به آنجا میروند نیست.
***
مصاحبه با خانم سوسن تسلیمی را در مورد همین فیلم در وبلاگ چشمان زنان ببینید.
***
در تصویر خانم تسلیمی را می بینیم که در حال هدایت خانم بی بی عزیزی ایفاگر نقش مادر بزرگ است.
سومین و بهترین فیلمی که از رومن پولانسکی دیدم همین فیلم نهمین دروازه است. با بازی جانی دپ (Johnny Depp) و لنا اولین(Lena Olin). همه چیز فیلم از همان شروع تیتراژ بی نظیر است.
داستان فیلم در باره یک دلال کتابهای قدیمی است به نام دین کورسو. یکی از مشتریانش کتابی دارد به نام "۹ دروازه، سرزمین سایهها". وی که بالکان نام دارد معتقد است که از این کتاب سه جلد دیگر وجود دارد به زبانهای لاتین، فرانسوی و پرتقالی و فقط یکی از آنها اصل است و از دین کورسو میخواهد که در باره کتابها تحقیق کند. دین کورسو از وقتی کتاب بالکان را از وی میگیرد و کارش را شروع میکند، چهرههای ناشناسی را در اطراف خود مشاهده میکند.
فیلمبرداری نهمین دروازه توسط فیلمبردار ایرانی یعنی داریوش خنجی انجام گرفته که بسیار زیباست.
کورسو برای تشخیص کتاب اصل می بایستی معماهای کوچک زیادی را حل می کرد از جمله امضاهای پای تصاویر کتاب. منظور فیلم هم در کل این است که شیطان همیشه وجود دارد و به زیباترین وجهی هم خود را نشان میدهد. جانی دپ نقش دین کورسو و (Emmanuel Signer) همسر رومن پولانسکی در نقش شیطان در فیلم بازی کردهاند. زیباترین صحنه فیلم هم پایان آناست. جایی که دروازه نهم به روی کورسو باز میشود. فیلم تا جایی که من دقت کردم –تاحالا سه بار بیشتر ندیدمش- اشکال راکوردی نداشت -برخلاف خیلی از فیلم های خودمان-. موسیقی نهمین دروازه بسیار زیباست که بهترین قطعه آن هم در تیتراژ پایانی است.
جلوههای ویژه، طراحی لباس، دکورها و ....همه عالی هستند. یکی از بهترین بازیگران فیلم هم با اینکه نفش کوچکی دارد، خوزه لوپز رودرو (Jose Lopez Rodero) است که در چهار نقش که دو بدو در کنار هم هستند ظاهر شده است.
خیلی منتظرم که تابستان زودتر بیاید که بتوانم چندین و چند بار دیگر ببینمش.

مستند سرزمین گمشده ساخته وحید موسائیان، فیلمی است که در جشنواره فیلم فجر ۱۳۸۶ جایزه اول را از آن خود کرد. موسائیان در این فیلم دفتر تاریخ را ورق زده است. پایان جنگ جهانی دوم و هنگام ترک ایران به وسیله ی نیروهای متفقین. فیلم زمانی را به تصویر میکشد که سربازان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به هنگام ترک ایران، در آذربایجان احساس خستگی کردند و برآن شدند که مدتی در آن دیار به استراحت بپردازند. دولتی هم تاسیس شد به ریاست جعفر پیشهوری و اعلام خودمختاری کرد و ......... حمله نیروهای دولتی، وقایع ۲۱آذر سال ۱۳۲۴ را موجب شد و کسانی که به نوعی خود را در معرض خطر دیدند تصمیم به مهاجرت به شوروی گرفتند. چه سربازان، چه اعضای فرقه دموکرات آذربایجان و چه کسانی که به قول اتابک فتح الله زاده که خود نیز به گونه ای در بعد از انقلاب سرنوشتی چون بازیگران این فیلم دارد و نویسنده کتاب افشاگرانه "خانه دایی یوسف"، مانند رجب به دنبال خر خودشان ازمرز گذشتند. این عده که حدود سی هزار نفر بودند در طی سه روز که مرز گشوده بود از کشور خارج شدند. اینان هرگز به میهن باز نگشتند. چرا که یا به اراده خود در آنجا ماندند و یا اگر تصمیم به بازگشت گرفتند به وسیله ی دولت شوروی به جرم ورود غیرمجاز، به سیبری هدایت شدند. کسانی چون، اسد مستوفی، حاجی کاتب، کریم زینالی و سیدرضی غریبی آذر.
موسائیان در فیلمنامهای از خودش گوشهای از مصائب این عده را به تصویر کشیده است. کسانی را که در تصویر میبینید پیدا کرد و با آنها به گفتگو نشست. فیلم به سبک زیبایی که قبلا هم به گونهای، نظیرش را در "جمعه سیاه" امیرنادری دیدهایم، ساخته شده است. فیلم ساز در دیالوگهای فیلم به شکل استادانهای در کنار ایستاده و گویی خود نیز تماشاگری است که پایان داستان را نمی داند. در نماهای بسیاری چنین به نظر میرسد که بازیگران با یکدیگر به بحث پرداخته اند. بحثی گاه در تایید گفتار پرسوناژ قبلی و گاه در دفاع از آن چه که برای ثبت و داوری تاریخ بیان میکنند. که این دومی بیشتر به گفتار امیرعلی لاهرودی مسئول فعلی فرقه دمکرات آذربایجان برمیگردد که به آرامی و شمرده از روی متن از قبل آماده کرده ای میخواند و تقریبن تمامی گفتار دیگران را انکار میکند.
فیلم در نماهای آغازین و در هنگام معرفی بازیگران تاریخیاش، ضربآهنگ تندتر و دلنشینتری دارد و چنین به نظر میرسد که قرار است دریچهای بر باغی به قول اخوان ثالث، بسیار درخت در برابرت گشوده شود که نمیشود. هرچه جلوتر میرویم واقعیت را سیاهتر و تیرهتر میبینیم. دیالوگهای پایانی فیلم به ویژه آنجا که دکتر غریبی آذر و بابک امیر خسروی گوشههای واقعه را میشکافند طولانی تراست و ناگزیر.
تنهایی مردانی که سرزمین خود را گم کردهاند غم انگیز است. به ویژه تنهایی آرام بابائیان که سالهاست دچار سکته مغزی هم شده و در سکوت کامل ساعتها بی حرکت به نقطهای خیره میشود و همسر روساش میگوید:
"دلم برایش میسوزد. نمیدانم در درونش چه میگذرد. همیشه نوید رفتن به ایران و شهرش را میداد. ولی اکنون که میتوانیم برویم، نه اینکه فقیر باشیم ولی برای رفتن به ایران پول نداریم."
فیلمبرداری شهریار اسدی در جاییکه نیاز به کمی آرامش روحی داریم به یاریمان میآید و چشم نواز است. فریدون شهبازیان با انتخاب درست و به جای موسیقی مللی چون قرقیزستان، روس، آذربایجان.... و چند قطعهای که خود بر فیلم نوشته، گوشهای از بار دشوار کار را بردوش دارد.
سرزمین گمشده، در میان مستندهای ماندگار تاریخ سینمای اندیشمند ایران جایگاه بالایی را به خود اختصاص داده است.
از وحید موسائیان باز هم خواهیم نوشت. وقتی مستند دیگری که اینروزها در حال ساخت آن است را ببینیم. مستندی در باره موسیقی محلی جنوب ایران.
***
برای کسانی که فیلم را ندیده اند بازیگران را معرفی می کنم. تصویر پیوست از بالا به پایین:
۱– دکتر جهانشاهلو افشار، معاون نخست وزیر در دولت فرقه دموکرات.
۲– اسد مستوفی، سرباز فرقه دموکرات و زندانی سیبری، یک سال پس از مهاجرت.
۳– حاجی کاتب، سرباز فرقه دموکرات و زندانی سیبری، یک سال پس از مهاجرت.
۴– عبدالعلی یوسفی عضو سابق فرقه دموکرات.
۵– کریم زینالی، سرباز فرقه دموکرات و زندانی سیبری، یک سال پس از مهاجرت
۶– آرام بابائیان، عضو سابق فرقه دموکرات.
۷– امیرعلی لاهرودی عضو فرقه دموکرات و مسئول فعلی فرقه.
۸– دکتر سیدرضی غریبی آذر، افسر فرقه و محکوم به ۱۰سال زندان در سیبری.
این بار می خوام خیلی خلاصه دربارۀ پنج تا فیلمی که این هفته دیدم بنویسم:
Heartbreak Kid (2007)
یک فیلم کمدی نه چندان خانوادگی با بازی بن استیلر (Meet the Parents) و به کارگردانی بابی و پیتر فارلی. داستان فیلم دربارۀ پسریه که برای ماه عسل همسرش رو می بره سواحل مکزیک و اونجا عاشق یه دختر دیگه می شه! فیلم لحظات طنز زیادی داره و در کل سرگرم کننده است؛ خصوصاً اینکه فیلمبرداری بخش اعظم فیلم در مکزیک انجام شده و تصاویر بسیار زیبایی داره.
Mona Lisa Smile (2003)
داستان فیلم دربارۀ معلم جوانیه (جولیا رابرتز) که برای تدریس تاریخ هنر وارد یک مدرسۀ مذهبی افراطی می شه و ناچاره با مشکلات مختلف محیط کار کنار بیاد. کریستین دانست و جولیا استایلز در این فیلم بازی می کنن و با اثر خوش ساختی روبرو هستیم. کارگردانی بر عهدۀ Mike Newell هست که تونسته از یه فیلمنامۀ متوسط فیلمی نسبتاً قابل قبول ارائه کنه.
Witness for Prosecution (1942)
وقتی بیلی وایلدر بر اساس داستانی از آگاتا کریستی فیلمی بسازه و مارلین دیتریش نقش اول رو بازی کنه، مطمئناً اثر قابل توجهی خواهد بود. یک داستان جنایی بسیار هوشمندانه که در ۳۰ ثانیۀ پایانی فیلم متوجه اصل قضیه می شیم و همونجور مبهوت روی صندلی خشکمون می زنه تا تیتراژ پایانی از جلوی چشمان حیرت زده مون عبور کنه!
Cherry Crush (2007)
یه فیلم متوسط دربارۀ روابط عاطفی یک عکاس با دختر جوانی که از او بعنوان مدل استفاده می کنه. Niki Reed نقش مدل رو بازی می کنه و نیکولاس دیبلا فیلم رو کارگردانی کرده. با جنایی شدن داستان از اواسط فیلم به بعد کمی به گیرایی داستان اضافه می شه اما عدم توانایی کارگردان در اجرای درست صحنه ها و بکار بردن میزانسن های ناهمگون فیلم رو به یک اثر متوسط تنزل داده.
Charles Wilson's War (2007)
فیلمی از مایک نیکولز با بازی تام هنکس، جولیا رابرتز و فیلیپ سیمور هافمن دربارۀ چارلز ویلسون که نقش مهمی در پایان گرفتن حملات شوروی به شمال افغانستان داشت. در ابتدا فکر می کنیم با یکی از اون بیوگرافی های طولانی و خسته کننده مواجه هستیم اما واقعاً اینطور نیست و فیلم جاذبه های زیادی داره. زمان فیلم چیزی در حدود یک ساعت و چهل دقیقه است و تنها به بخشی از زندگی چارلز ویلسون می پردازه. تام هنکس مثل همیشه بازی خیلی خوبی ارائه داده و جولیا رابرتز هم نقشی متفاوت ایفا کرده. در کل فیلمیه که شاید هر کسی خوشش نیاد، چون از هیجان و جلوه های ویژه خبری نیست. اما اگر می خواهید با بخشی از فعالیت های سازمان های جاسوسی آمریکا آشنا بشین، چارلز ویلسون انتخاب خوبیه.
تعداد فیلم هایی که قادر باشند احساس کاراکترهای فیلم را عیناً به تماشاگر منتقل کنند زیاد نیست.
"توت فرنگی های وحشی" (۱۹۵۷– اینگمار برگمان) یکی از فیلم هایی است که علاوه بر بهره بردن از تکنیک بالای فیلمساز در استفاده از فلاش بک، تماشاگر را به تفکری دوباره دعوت می کند: آیا جهان بینی خاصی که می خواهیم یک عمر با آن زندگی کنیم کامل و صحیح است؟ آیا لازم نیست هر از چندگاهی به بررسی دقیق روابطمان با اطرافیان و کسانی که (شاید به ظاهر) دوستمان دارند بپردازیم؟
من قصد ندارم دربارۀ خود فیلم مطلبی بنویسم، زیرا هرچه تلاش کنم ناقص و ناکافی خواهد بود؛ فقط می خواهم دربارۀ یکی از سکانس های "توت فرنگی های وحشی" بنویسم، سکانسی که به نظر من به یادماندنی ترین سکانس فیلم است:
پزشک مشهوری که قرار است به پاس یک عمر فعالیت علمی مورد تقدیر قرار گیرد و جایزۀ ۵۰ سال خدمت پزشکی را دریافت کند، یک شب قبل از مراسم تجلیل، با کابوسی وحشتناک از خواب بیدار می شود. او خواب می بیند که همچون یک کودک مدرسه ای باید سر کلاس درس جواب پس دهد. ابتدا از او می خواهند به میکروسکوپ نگاه کند و نام باکتری مورد نظر را بگوید. او چیزی نمی بیند. سپس به او می گویند جملۀ روی تخته سیاه را بخوان و معنی کن. باز هم نمی تواند... در صورتیکه روی تخته اولین وظیفۀ هر انسان (عذرخواهی از اطرافیان بابت اشتباهاتی که مرتکب می شویم) نوشته شده. سپس او را به اتاق دیگری می برند تا بگوید بیماری فردی که روی تخت خوابیده چیست؟ اما اینبار هم نمی تواند و می گوید "متاسفانه بیمار فوت کرده"، لحظه ای بعد چشم های مرده باز می شود و شروع می کند به خندیدن... خنده ای وحشتناک و طولانی... .
حتماً برای شما هم پیش آمده که سالها پس از فارغ التحصیلی خواب درس و امتحان را ببینید و وحشتزده از خواب بیدار شوید. این ترس ریشه هایی دارد که با کند و کاو روانشناسی می توان به آن پی برد، اما در این فیلم این کابوس کارکرد دیگری دارد که با خط کلی داستان کاملاً همخوان است.
دیدن این فیلم برای تمام سینما دوستان ضروری و برای فیلمسازان جوان واجب است!
برنامههای خارج از اکران روزانه سینماها و همچنین ششمین و آخرین جشنواره جهانی فیلم تهران در آخرین آذرماه قبل از انقلاب به نقل از مجله سینما ۵۶ یا سینما ۶ شماره سی و دوم، دی و بهمن ۱۳۵۶:
۱– تجلیل از جان فورد به مناسبت درگذشت وی
از ۱۲ تا ۲۳ آذرماه برنامه تجلیل از جان فورد سینماگر فقید آمریکایی در مدرسه عالی تلویزیون و سینما برگزار شد. در این برنامه فیلمهای زیر به نمایش درآمدند:
پست هوایی ۱۹۳۲ – جاده تنباکو ۱۹۴۱ – جنگجویان اقیانوس آرام ۱۹۴۵ – کلمانتین عزیزم ۱۹۴۶ – ریوگرانده ۱۹۵۰ – مردآرام ۱۹۵۲ – صف طویل خاکستری ۱۹۵۵ – گیدئون از اسکاتلندیارد ۱۹۵۹ – آخرین هورا ۱۹۵۸ – چگونه غرب تسخیر شد ۱۹۶۲ اپیزود مربوط به جان فورد.
۲ – جشنواره آثار فیلمسازان فرانسوی
کانون فیلم دانشگاه تهران طی ۱۸ روز از ۲۲ آذرماه با همکاری انجمن فرهنگی ایران و فرانسه فیلمهای کارگردانان معروف این کشور را به نمایش گذاشت. در این جشنواره معروفترین و مطرحترین فیلمهای فیلمسازان قدیم و جدید فرانسوی نمایش داده شد:
بچههای بهشت و عشق و جنایت از مارسل کارنه– در اعماق و کن کن از ژان رنوار- خاموشی دریا و دایره سرخ از ژان پیر ملویل- در ورودی هنرمندان از مارک آلگره- آسانسور برای چوبه دار از لویی مال- موریل از آلن رنه- جیببر از روبر برسون- استراحت جنگجو از روژه وادیم- پاریس به ما تعلق دارد از ژاک ریوت- زن بیوفا و پسرعموها از کلودشابرول- به پیانیست تیراندازی کنید از فرانسوا تروفو- آلفاویل از ژان لوک گودار- و مهرویان شب از رنه کلر.
3 – هفته فیلم آفریقا
در بخش سینمایی جشنواره هنر آفریقای سیاه از شنبه ۱۷ تا ۲۴ آذرماه در سینما تک موزهی هنرهای مدرن، جمعن ۱۰ فیلم بلند و ۱۰ فیلم کوتاه به نمایش درآمد:
سرنوشت از فیلی سی کوسو- پلنگ و کمکم از ژان روش- تازه از راه رسیده و دستبند مفرغی از تیدونه آوا نارسه- کانگاموسا از کوتز هاگولر- اگزالا از عثمان ثمین. –منبع خبر از همین ۷ فیلم نام برده بود-
این فیلمها از کامرون، سنگال، نیجر، مالی، غنا، کنیا و یونسکو بوده و بیشتر جنبه توریستی و تبلیغاتی داشتند.
***
حالا یکی نقد فیلم مجنون لیلی را بنویسد تا من در جا سکته کنم.
مدتها بود که میخواستم یکی از بیاد ماندنیترین سکانسهایی را که در خاطر دارم بنویسم. سکانس ارابه رانی در فیلم بن هور. ولی فرصتی به دست نمیآمد. تا اینکه قهرمان این سکانس درگذشت. چارلتون هستون ۲۰۰۸-۱۹۲۴هنرپیشه فیلمهای السید و بنهور چند روز پیش در هشتاد و چهار سالگی برفت.
اوائل سالهای دهه چهل خورشیدی، شهری بود که حالا هم هست. این شهر دو سینما داشت و این خودش در آن تاریخ یک امتیاز بزرگ برای آن شهر به حساب میآمد. بگذریم از اینکه حالا بعد از چهل و چند سال یک سینما دارد! یکی از این دو سینما که نام بانی آن یعنی مبین را برخود داشت به معرفی آثار روز سینمای جهان میپرداخت. فیلمهایی از قبیل بنهور و السید و اسپارتاکوس و ... خلاصه نوعی ژانر جنگی بزن بزنی از نوع شمشیر بازی که آن روزها گیشه پسند بود. البته این گیشه پسندی که می گویم چیزی از ارزش هنری آن ها نمی کاهد. این فیلمها معمولن سه ساعته و گاهی بیشتر بودند و سینما مبین در مدت نمایش، آنها را به دو قسمت تقسیم میکرد. قسمت اول را یک یا دو هفته با یک بلیط و قسمت دوم را بعد از آن و با یک بلیط دیگر نشان میداد. در روزهای پایانی نمایش هر دو قسمت را باهم و با یک بلیط میتوانستیم ببینیم. و چه انتظار کشندهای بود زمان بین این دو قسمت. بن هور و اسپارتاکوس را در دو قسمت و ال سید را در یک قسمت دیدیم.
بنهور محصول سال ۱۹۵۹ کمپانی برادران وارنر برنده ۱۱ جایزه اسکار شد. برای بهترین هنرپیشه نقش اول مرد، نقش دوم مرد، کارگردان هنری، فیلم برداری، طراحی لباس، جلوه های ویژه، ادیت، موسیقی متن، صدابردای، فیلم و کارگردانی. فکر می کنم در این زمینه رکورددار باشد. فیلم ساخته ویلیام وایلر است و مورد نظر من همان گونه که گفتم سکانس مشهور ارابه رانی آن است. دو تن از ارابه رانان این سکانس چارلتون هستون و اگر اشتباه نکرده باشم استیفن بوید بودند. سکانسی حدود ده دقیقه و شاید کمتر که با پیروزی چارلتون هستون (بن هور) به پایان رسید. سکانسی دشوار و طولانی که در یک استادیوم میگذشت. یکی از نشانههای بارز این سکانس صدای هورای تماشاچیان استادیوم بود که بدون قطع شدن از ابتدای مسابقه تا پایان شنیده میشد. صدایی که با بلندگوهای ابتدایی آن زمان هم شکوهمند بود. این صدا حالا که چهل و چند سال از دیدن آن میگذرد هنوز طنین آشکاری در گوشم دارد. ناگفته نماند که کلن این فیلم دارای اشتباهاتی است که در صورت دیدن فیلم اگر آن ها را ندیدید می توانید اینجا ببینید.
یاد و خاطره تمام آنهایی که به نوعی در ساختن این اثر شرکت داشتند و چارلتون هستون یکی از آخری های آنان بود، گرامی باد.

سینما شهرفرنگ
عشق سینماییایی که متعلق به نسل در حال انقراض من هستند خیلی طول کشید تا خاطراتی را که از این سینما داشتند، به جز در خرابه های سوخته آن جستجو کنند.
به همه آن هایی که در سرمای طاقت فرسای زمستان امسال شبانه روز تلاش کردند تا نوستالژی ما رنگ و بوی دیگری بگیرد دست مریزاد می گویم.
با عکس سینما شهرفرنگ که خودش شونصدتا سینما شده است و ساعت ۰۰.۳۰ امشب گرفتم، به پیشواز سال ۱۳۸۷ خورشیدی برویم. هرچند خودم یکی دو ساعتی هست که هنگم.

به شیوه حسنه وبلاگ کتابامون که در آن هفت سینی از کتاب به جای سیر و سرکه و اینا چیدیم، اینجا هم هفت سینی از فیلم برپا کردیم.
سین هایی که در زیبایی و ارزشمند بودن آن ها شکی نداریم.
سینهای خود را به لیست اضافه کنید.
و اما هفت سین ما:
1 - سامورایی – ژان پیر ملویل
2 – ساتیریکون – فدریکو فلینی
3 – سنتوری – داریوش مهرجویی
4 – سی و نه پله – آلفرد هیچکاک
5 – سویینی تاد – تیم برتون
6 – سگ کشی – بهرام بیضایی
7 – سکوت – محسن مخملباف
***
به امید دیدن فیلمهای خوب در سال 1387 خورشیدی. حالا با سین یا بی سین.
هر فیلمی که با موضوع ایران و ایرانی ساخته می شه برای ما اهمیت ویژه ای داره. دو سال پیش شنیده بودم که فیلمی دربارۀ زندگی عمر خیام در آمریکا ساخته شده... بالاخره دیشب دیدمش.
اول از همه بگم که کارگردان فیلم شخصیه به نام "کیوان مشایخ" که انگار سالها آمریکا زندگی کرده. بازیگران فیلم اغلب ایرانی یا لاتین هستن و داستان فیلم هم قراره دربارۀ عمر خیام باشه:
"پسر جوانی در آمریکا که از نوادگان عمر خیام هست، روی تخت بیمارستان برای برادر کوچکش داستان زندگی خیام رو تعریف می کنه. دوستی خیام و حسن صباح و عشق آنها به دختری به نام دریا..."
فیلم ضعف های زیادی داره که اولین و بزرگترینش فیلمنامۀ بسیار بدیه که خود کارگردان نوشته. داستان فقط دربارۀ عشق خیام و دریاست و حسن صباح و گروه سربداران به غیرواقعی ترین شکل ممکن نشون داده شدن. بازی ها بسیار ضعیفه و بازیگران ایرانی فارسی رو به زور و به شکلی خنده دار حرف می زنن؛ حتی بدتر از ضعیف ترین فیلم های کوتاه ساخت انجمن سینمای جوان مرکز زابل با نابازیگران محلی! حرف زدن خیام و حسن صباح و کلاً ایرانیان به انگلیسی هم در نوع خودش جالبه!
تنها بازی قابل قبول فیلم از ونسا ردگریو هست که نقش خیلی کوتاهی داره. اندی هم در یک صحنه در نقش پدر حسن صباح وارد می شه و یک جمله می گه می ره! البته هرجا اندی باشه Shani هم هست، اون هم در یک صحنه میاد روبری ملک شاه سلجوقی یه قر می ده می ره!
اصلاً هیچ چیز فیلم سر جاش نیست و انگار کارگردانی وجود نداشته. تنها موسیقی فیلم تا حدی بیانگر حس و حال ایران قدیمه.
در پایان فیلم که "کامران" به ایران (زمان حال) میاد – که در ازبکستان فیلمبرداری شده – گاو و خروس توی خیابون ول هستن و زن ها مثل عرب ها لباس پوشیدن! انگار کارگردان هیچوقت ایران نیومده و نمی دونه ایران چه شکلیه (یا اینکه می خواسته به عمد ایران رو به این شکل نشون بده).
در مجموع باید بگم این فیلم به هیچ عنوان ارزش دیدن نداره! گول اسمش رو نخورین و وقت خودتون رو بیخود تلف نکنین!
نکته: اول فیلم تبلیغی پخش شد از فیلم بعدی کارگردان به نام "کوروش کبیر"! باید از این کارگردان خواهش کنیم هنر و استعدادش رو جای دیگه ای خرج کنه و دیگه لااقل به کوروش کاری نداشته باشه.